خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
سیدصدرا ناصری
آرشیو وبلاگ
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
خرداد ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
فروردین ۸٦
لینک دوستان
کودکان ايرانی
خودم
دستهای آبی
جدید ترین اخبار it
گوشه تنهایی من
رها
ليست وبلاگ هاي فارسي
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
دوستیابی سالم
ماكرومديا
خرید اینترنتی
موسيقي وبلاگ
مامانم گفت : صدرا چرا به پی پی ات دست زدی ؟
گفتم: دست نزدم.
گفت: تو بزرگ شدی .چرا دست زدی ؟این کار بچه کوچولوهاست.
گفتم: خجالت می کشم بگم چرا دست زدم.
گفت: من مامانتم . خجالت نکش و بگو.
گفتم: من همیشه به پی پی ام دست می زنم.
گفت: برای چی دست می زنی ؟
گفتم:یادم نبست چرا دست می زنم!
پيام هاي ديگران () link جمعه ٢۱ اسفند ،۱۳۸۸ - سیدصدرا ناصری
می خواستم برم توی فیس بوک مامانم اما پسوردشو نداشتم . ازش پرسیدم نگفت . گفتم: پسوردت صدراست؟
گفت : نه!
گفتم: صدرا مو قشنگ؟
گفت : نه!
گفتم: صدرا چشم قشنگ ؟
گفت : نه
گفتم: صدرا جون؟
گفت : نه.
گفتم: صدرا زرنگ؟
گفت :نه.
گفتم: صدرا جومونگ؟
گفت: نه.
گفتم :فیس بوکت خیلی زشته . من دوست ندارم فیس بوکت رو ببینم .
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸۸ - سیدصدرا ناصری
من یه پی اس پی خریدم . مامانم هرچی گفت دی اس بخر که جدیدتره
قبول نکردم . چون دوستم حسین هم پی اس پی داره!
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸۸ - سیدصدرا ناصری
من :می دونی مامان وقتی من بزرگ شدم می خوام جومونگ بشم؟!
مامان: تو که می خواستی راننده ی تی تی سی بشی؟
من : من بچه ام هنوز . تغییر می کنم . هر روز می خوام یه کاری بکنم .
اینه که می خوام جومونگ بشم.
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸۸ - سیدصدرا ناصری
شنبه: یک روز برفی سرد . در راه رفتن به مدرسه ی البرز
مامانم : صدرا یه روزی که بزرک شدی ، آدم موفقی شدی ، مثلا جراح
مغز شدی یا پیانیست شدی...وقتی باهات مصاحبه کردن بگو مامانم
برای اینکه من فارسی یاد بگیرم خیلی زخمت کشید.
من: اون موقع تو مردی ؟
مامانم : نه . من خیلی هم زنده هستم.
من : پس خودت این حرفا رو بگو.من نمی گم.
پيام هاي ديگران () link شنبه ۸ اسفند ،۱۳۸۸ - سیدصدرا ناصری
خودم:
آخه صدرا تو چرا ، چرا اینقدر دیوونه ای که یه چیز خوشمزه رو یه دفعه
می خوری و برای فردات نمی ذاری ؟ آخه من چرا اینقدر دیوونه ام
مامان ؟ همه ی آبنبات های نعنایی مو گذاشتم تو دهنم و خوردم!
پيام هاي ديگران () link شنبه ۸ اسفند ،۱۳۸۸ - سیدصدرا ناصری
روز شنبه برای اولین بار رفتم مدرسه ی ایرانی ها . اسم مدرسه البرز و اسم معلمم
خانم تقوی است . من از کلاس جلو هستم .چون مامانم باهام کار کرده . مامانم گفته
برای گرفتن کارنامه است که اسمت رو توی این مدرسه نوشته ام .
اولین معلم من در پیش دبستانی میس سندرز بود.
دومین معلم من در پیش دبستانی سولماز بود.
اولین معلم من در کلاس اول مامانم است.
دومین معلم من در کلاس اول میس دوروتی است.
سومین معلم من در کلاس اول خانم تقوی است.
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ٦ اسفند ،۱۳۸۸ - سیدصدرا ناصری
بعد از شام از مامانم پرسیدم:دسر چی داریم ؟
گفت:هیچی!
گفتم : عیبی نداره . بیا با هم حرف بزنیم . حرف زدن هم دسره دیگه !
گفت: به شرطی که تلویزیون خاموش باشه!
گفتم : به شرطی که تلویزیون میوت باشه!
قبول کرد . و ما هی باه حرف زدیم .
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ٦ اسفند ،۱۳۸۸ - سیدصدرا ناصری
میس کیم معلم یه کلاس دیگه اس . اما دیوونه اس. مامانم می پرسه از
کجا می دونی اون دیوونه اس ؟ می گم چشم های من می تونن توی
بدن آدما رو ببینن . من توی بدن میس کیم رو دیدم و فهمیدم
دیوونه اس .
مامانم می پرسه : بدنش مگه چه جوریه ؟
می گم: استخوون گلوش موقعی که حرف می زنه می آد پایین و می
رسه به شکمش .اینه که دیوونه اس.
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸۸ - سیدصدرا ناصری
